بديع الزمان فروزانفر

451

شرح مثنوى شريف ( فارسى )

و آن خفاشى را كه ماند او بىنوا * مىكنش با نور جفت و آشنا كبك جنگى را بياموزان تو صلح * مر خروسان را نما اشراط صبح همچنان مىرو ز هدهد تا عقاب * ره نما و اللَّه اعلم بالصواب مثنوى ، ج 4 ، ب 851 ببعد و بنا بر اين ، مىتوان گفت كه اين ابيات بمنزله‌ى رد عقيده‌ى كسانى است كه هم زبانى و اتحاد لغت را از عوامل اجتماع و پايه‌ى تشكيل قوميت و يا مليت مىشمارند ، نظر مولانا درين باره روشن است و بطور محسوس در روزگار خود مىبينيم كه بعضى اقوام با آن كه بيك زبان سخن مىگويند بر ضد هم مىكوشند و با يكديگر بپيكار بر مىخيزند پس اساس يگانگى هم آهنگى دل و جنسيت روحى و به اصطلاح امروزين اشتراك منافع و وحدت خواطر است ، اين نكته را مولانا در مورد وحدت نژاد كه آن را از پايه‌هاى اجتماع مىشمارند و يادگارى از دوره‌ى زندگى فاميلى و عشيره‌اى است نيز بيان مىكند ( مثنوى ، ج 1 ، ب 2894 ببعد ) چنان كه درباره‌ى اشتراك آب و خاك و حب الوطن نيز عقيده‌ى شبيه بدان چه گفتيم اظهار نموده است . ( مثنوى ، ج 4 ، ب 2211 ، 2212 ) ازين رو مىتوان گفت كه مولانا هم زبانى را بخويشى و پيوند روحى تفسير فرموده و از راه اختلاف و بيگانگى دو تن كه بيك لغت حرف مىزنند عقيده‌ى خويش را تاييد نموده است . ولى محمد اكبر آبادى نيز « هم زبانى » را بجنسيت تفسير مىكند . بموجب تفسير يوسف بن احمد مولوى مىتوان « هم زبانى » را بمعنى معمول فرض كرد ولى در آن صورت بايد جمله‌اى از قبيل : « پس مشاركت روحى چگونه اثرى خواهد داشت » حذف شده فرض شود . نوبت هدهد رسيد و پيشه‌اش * و آن بيان صنعت و انديشه‌اش